گفتمـش بی تو چه می بـاید کـرد
عکــس رخسـاره ی ماهــش را داد
گفتمـش همـدم شـب هـایم کو
تـاری از زلـف سیــاهــش را داد
وقـت رفتـن همه را می بوسـید
به مـن از دور نگاهـش را داد
یـادگـاری به هـمه داد و به من
انـتـظـار سـر راهــش را داد....
تورا گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من ...
گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگینند !!!
برایم چشم هایت چراغ روشن شب بود...
و نمی دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام ...
بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می میرم......
"علي" بر عالم و آدم امير است
به عشق نام مولايم نوشتم
چه عيدي بهتر از "عيد غدير" است؟
***
"عيد غدير"
روز به سرير پادشاهي مُلْك و مَلِك نشستن امير لبخند وعشق،علي (ع)بر همه شما عاشقان اهل بیت مبارك باد

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟
بارها گفته ام که اینجا کلبه ی عاشقی من است. گاه گاهی که از سر عاشقی برایت شعری
می نویسم در تنهایی لحظات بر طاقچه می گذارم کنار آیینه یا وقتی می سرایم خودم را در
صندوقچه ای می نهم برای روز مبادا...
این یادداشت ها همه بهانه است. هیچ کس از حال دلم و عمق احساسم خبر ندارد. اگر گذرت به
کوچه ی دوستی ما افتاد
سری به کلبه عاشقی بزن که سخت در انتظار است...
باز با من سخن از عشق بگو
ای سراپا همه خوبی و صفا به خدا محتاجم
من چو ماهی که ز دریا دور است
و شن گرم کنار ساحل پیکرش را گور است
موج امید و وفا می خواهم
من تو را می خواهم
من تو را می خواهم ای دریا
ای به ظاهر همه تندی همه خشم
و به دل گرم و آرام و پر از شور و حیات
من چو گل که به اشک شب و لبخند سحر محتاج است
به تو روشنگر جان محتاجم
به تو همچون خورشید
و به هر قصه ی عشق که بگویی با دل چو هوا محتاجم
همچو خورشید بتاب
تا چو گل پر بگشایم از شوق
تا بپیچد همه جا عطر اشعار ترم
و بخوانند همه و بدانند همه که تو را می خواهم ای خورشید
و ببینند همه که به تو محتاجم
به تو چون سرو بلند که بر آن ساقه ی نیلوفر نازک پیچد
همچو آن پیچک لرزنده ی خود تارهایی ز وفا می پیچم
تا جدا هیچ نگردی از من
با تو می مانم در باغ وجود
با تو می میرم ای بود و نبود
من به تو محتاجم
به محبت به وفا محتاجم
به خدا محتاجم
دستانم تشنه ی دستان توست
شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم
با تو می مانم
بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم
زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...

نمي رسد شب تارم به صبح روز وصالي
چه ساده با تو نشستن شد آرزوي محالي
قرار شد كه جواب مرا شبي بدهي تو
گذشت هفته و اكنون رسيده ماه به سالي
بروي دفتر رويا اگر درخت كشيدم
نشست برف زمستان بر آن درخت خيالي
پرنده جفتش اگر كه به آشيانه نيايد
چگونه دل بسپارد به آشيانه خالي؟
شبي دوباره مي آيي و خيره مي شوي آنشب
به خون من كه چكيده بروي هر گل قالي...

